شمارهٔ ۴۴۷
وصلش نماند و تلخی زهر فراق ماندوان چاشنی چو شیره جان در مذاق ماند
نیک اختران بر اوج شرف همچو آفتاببخت ستاره سوخته در احتراق ماند
من ترک دین گرفتم و یکرنگ بت شدمزاهد نبود یکدل از آن در نفاق ماند
جان در هوای کوی تو از من برید دلتا حشر در میان من و جان فراق ماند
شد در حریم وصل جهانی به اتفاقمحروم اهلی از دل بی اتفاق ماند