گنج

شمارهٔ ۴۴۸

در عرق شد چو رخش ز آتش می تابی خوردوه که زان روی عرقناک دلم آبی خورد
در خیال خم آن طاق دو ابرو دل منای بسا می که بهر گوشه محرابی خورد
چون بپوشم ز کس این قصه که با همچو منیآفتابی چو تو می در شب مهتابی خورد
فکر روزی چکند کس که دلم آب حیاتاز خضر جستی و از خنجر قصابی خورد
کی دل اهلی مسکین بسلامت باشدزینهمه سنگ ملامت که بهر بابی خورد