گنج

شمارهٔ ۴۳۹

هرچند آهنین دل ما ناز بیش کردآهن ربای همت ما کار خویش کرد
بسی شیرهای جان بهم آمیخت روزگارتا لعل یار شربت دلهای ریش کرد
هر جانبی بقصد محبان کشید تیغاول مرا زمانه بد مهر پیش کرد
خارم ز لب بجای رطب نوخطان دهندبخت سیاه نوش مرا جمله نیش کرد
اهلی فکند یوسف جان را بچاره غمبیگانه با کسی نکند آنچه خویش کرد