گنج

شمارهٔ ۴۴۰

هردل که جز خیال تو در وی مقام کردخلوتسرای خاص ترا وقف عام کرد
تا خون خلق بر لب لعلت حلال شدآب حیات بر همه عالم حرام کرد
از نوش وصل جان فلک سوختم زرشکآخر بزهر هجر عجب انتقام کرد
مرغان این چمن همه آزاده خاطرندسودای سنبل تو مرا مرغ دام کرد
ساقی بپوش جام می از چشم خرقه پوشکان چشم شور بدنگهی سوی جام کرد
در دور آفتاب جمالت که خلق سوختفرخنده طالعی است که صبحی بشام کرد
اهلی که فرق تا قدمش سوختی چو شمعآخر خیال وصل تو از فکر خام کرد