گنج

شمارهٔ ۴۳۶

امروز دل از آینه جان نظرت کردعاشق نظر امروز بچشم دگرت کرد
می نوش که مهلت نبود در چمن عمرکز آب حیاتی که بباید گذرت کرد
در میکده از جرعه کسی هیچ کمی نیستسودای زیادت طلبی در بدرت کرد
افسانه واعظ خبر گمشدگان استخاک ره او باش که از خود خبرت کرد
خوش باش اگرت یار جدا کرد سر از تنشکر کرمش گوی که بی درد سرت کرد
اول بکشیدی ز قدم یار که سهل استامروز مکن ناله که ره در جگرت کرد
اهلی،مس قلبی تو، ولی زر شوی از عشقزان روی که اکسیر سعادت نظرت کرد