شمارهٔ ۴۲۵
خلق از سگت نه از بد دشمن فغان کننددشمن چه سگ بود گله از دوستان کنند
ز نار عشق رشته جان شد مرا چو شمعبر خود نبسته ام که مرا منع از آن کنند
دانم یقین نه مستی و از عشوه آندو چشمترسم که با یقین خودم بد گمان کنند
خوبان بروی ما نگشایند در مگرروزی که نوبهار جوانی خزان کنند
مرغ دل از بتان نبرد ره بزیرکیکاین قوم صید دل نه به تیر و کمان کنند
اهلی ز وصف آن شکرین لب غریب نیستگر طوطیان حدیث تو ورد زبان کنند