گنج

شمارهٔ ۴۱۴

دوش از دیرم ملک در حلقه او را بردناگه آن بت پیش چشمم آمد آنها باد برد
عشق او بازی ببازی دست عقلم تاب دادشوخی شاگرد آخر پنجه استاد برد
سالها پرورد یوسف را بجان یعقوب زارچون عزیز مصر گشت اورا تمام از یاد برد
من غلط کردم که اول ره ببستم بر سرشکقطره قطره سیل گشت و خانه از بنیاد برد
خسرو از بخت است شیرین کام آه از دست بخترنج ضایع در جهان از طالعش فرهاد برد
عندلیب عاشق از بیداد گل هرچند سوختکافرم گر غیر او پیش کسی فریاد برد
اهلی، آن بازیچه دیدی کان تذرو خوش خرامچون بدام افتاد و چون رفت و دل از صیاد برد