گنج

شمارهٔ ۴۱۳

معلم را بگو فریاد از آن شوخز شوخی کشت شهری داد از آن شوخ
ازین شیرینی گفتار ترسمکه صد شیرین شود فرهاد از آن شوخ
جفایی می‌کند کز صد وفا بهاز آن با صد غمم دلشاد از آن شوخ
به یادش می‌خورم صد کاسه خونبه هر مجلس که آرم یاد از آن شوخ
سرای مهر را اهلی بنا کردبنای جور شد بنیاد از آن شوخ