گنج

شمارهٔ ۴۱۲

نصیب ما نشد از وصل یار جز غم هیچبوعده یی ز دهانش خوشیم آنهم هیچ
بیا که تجربه کردیم و غیر دیدن توجراحت دل ما را نبود مرهم هیچ
ببوسه یی دل بیچاره یی بدست آورکزان شکر که تو داری نمیشود کم هیچ
تو نوبهار دل و جان عاشقی بازآکه در جهان نتوان یافت بی تو خرم هیچ
ز بزم ما شرف صحبت تو مقصودستبهشت اگرنه مشرف بود به آدم هیچ
بیار باده بگو باد برد عالم راکه پیش همت اهلی است هردو عالم هیچ