گنج

شمارهٔ ۴۱۱

سوختیم از غم و این آتش پنهان همه هیچهمه داغیم ز خوبان و بر ایشان همه هیچ
غنچه بخت مرا هیچ گل آخر نشکفتزخم‌های جگر و چاک گریبان همه هیچ
با حریفان دگر یار شد آن گل چه شگفتسعی باد و نفس مرغ سحرخوان همه هیچ
در سرم بود که در پای تو ریزم دل و جانوه که از داغ تو شد کار دل و جان همه هیچ
به جز از مهر و وفا هیچ نماند اهلیتخت و بخت و زر و مال و سر و سامان همه هیچ