گنج

شمارهٔ ۴۰۷

شمعی که ز سوز دل گرمش خبری هستزان است که با عاشق خویشش نظری هست
ناصح چه ملامت کنی ام روی نکو بینجز روی من و روی تو روی دگری هست
گفتی که کباب از جگرت میکنم امشباز چشم بد مست کسی را جگری هست؟
عقل و دل و دین جمله نثار قدمت شدور کار بجان میرسد آنهم قدری هست
دارند سری با سر تیغت همه عالمتو تیغ برآور که مرا نیز سری هست
صاحب نظران قدر دو رخسار تو دانندبیدیده چه دانست که شمس و قمری هست
اهلی همه کس عیب تو از عشق کند لیکمشنو بجز عشق کسی را هنری هست