گنج

شمارهٔ ۴۰۶

آنشمع که حسنش دل ارباب وفا سوختدر هرکه زد آتش رخ او جان مرا سوخت
گفتم که چرا سوختی ام خنده زنان گفتاز شمع نپرسند که پروانه چرا سوخت
آنکس که زند طعنه بمن ز آتش عشقشاورا خود ازین آتش جانسوز کجا سوخت
آن مه دل من سوخت چه در هجر و چه در وصلاین بین که مرا طالع خود در همه جا سوخت
تا جان مرا سوخت فروغ رخ آن شمعبس خرمن عشاق که این برق بلا سوخت
تا آه اسیران چکند با رخ آن گلکز آتش دلها جگر مرغ هوا سوخت
از عشق که؟ اهلی است ترا گریه ندانیمبس گریه جانسوز تو باری دل ما سوخت