گنج

شمارهٔ ۴۰۵

داغ دلم آن نیست که بامن سخنت نیستاین داغ دلم سوخت که پروای منت نیست
پیوسته خورم ز خم جفا از غمت ای سروجز زخم جفا هیچ گلی در چمنت نیست
بازار شکر از دهن تنک تو بشکستکس را گذر از پسته شکر شکنت نیست
تسلیم شو ای مرغ گرفتار که هرگزاز دام محبت ره بیرون شدنت نیست
چون غنچه زبانم همه، وز درد خموشمهرچند که گویند زبان در دهنت نیست
اهلی چو لب یار در آید بحکایتگر خضر و مسیحی که مجال سخنت نیست