شمارهٔ ۴۰۲
باورم ناید که شد در پوست مجنون سوی دوستعاشق اندر پوست کی گنجد که بیند روی دوست
کعبه وصل حبیب از راه نومیدی طلبرانکه زین نزدیکتر راهی نباشد سوی دوست
سجده آرم بر نشان پای او در هر قدمهر قدم محراب مقصودی بود در کوی دوست
سالها گردیدهام پهلو به پهلو قرعه واربر امید آنکه بنشینم دمی پهلوی دوست
گرچه بهر او چو مجنون گوشه گیر از عالممگوشه چشمی کو ندارد سوی من آهوی دوست
جان فدای شمع از آن پروانه می سازد که شمعراست میماند بسرو قامت دلجوی دوست
کی ملک در سجده آدم فرود آید سرشگرنه محرابش بود طاق خم ابروی دوست
در خم چوگان بخت آید مرا گوی مرادگر سرم را این شرف باشد که گردد گوی دوست
از دو عالم بر کنارم غیر از آن موی میانپیش اهلی از دو عالم به بود یک موی دوست