شمارهٔ ۴۰۳
هر کس که پا نهاد بکویت ز دست رفتهشیار و عاقل آمد و مجنون و مست رفت
زلف تو خواستم که بگیرم دلم ربودآنم بدست نامد و اینم ز دست رفت
دلبر چو رفت رشته جان گو گسسته باشدام اینزمان چه سود که ماهی ز شست رفت
در خون نشسته ام که کمان ابرویم ز نازچون تیر خویش در نظرم تا نشست رفت