گنج

شمارهٔ ۳۹۷

پری رخان که سرم خاک راه ایشانستمرا دم از دو جهان یک نگاه ایشانست
شب فراق تو آن ظلم کرد بر عشاقکه تا بروز ابد روسیاه ایشانست
اگر ملول ز من آن دو چشم خونریزندگناه من نبود این گناه ایشانست
مرا بدعوی خون، از بتان که باز خرد؟که گر فرشته بود هم گواه ایشانست
بتان شهر اگر ملک دلبری دارندبحسن، دلبر من پادشاه ایشانست
شب از فغان دل همسایگان کباب کنمبلای من همه از دود آه ایشانست
پناه من نبود غیر نیکویان اهلینه من که هرکه بود در پناه ایشانست