گنج

شمارهٔ ۳۹۸

آنکه فرشته را ازو دست امید کوته استبا دل ما بود ولی از دل خود کی آگه است
از بر ما چه میروی بهر خدا که باز گردجان بفدای مرکبت چشم امید بر ره است
دست بلند همتان عشق چو آفتاب کردسایه ز پست همتی گمشده در ته چه است
بر من پیر ای جوان طعنه ز عاشقی مزنباده چو سالخورده شد مستی و سوز آنگه است
جامه زهد دوختن بر تن پیر سینه چاکعقل هوس کند ولی رشته عمر کوته است
ز آتش دوزخش چه غم اهلی از ابر لطف توسایه رحمت تواش در همه حال همره است