شمارهٔ ۳۸۵
تو باغ حسنی و صد عندلیب زار تراستمنم که جز تو ندارم چومن هزار تراست
مدام خون خورم از حسرت دو نرگس توشراب من خورم و چشم پرخمارتر است
تو مست خنده شیرین چو خسرو از بختیچه غم ز گریه فرهاد بیقرارتر است
اگرچه سوختم از عشق، باد خاکم بردهنوز بر دل نازک زمن غبارتر است
چو روزگار جفا کیشت ای پسر پروردننالم از تو اگر خوی روزگارتر است
وفا بتان جفا پیشه را نمی زیبدتو جور کن بمن و باوفا چکارتر است
گرت بمهر خرد ور بجور بفروشددرین معامله اهلی چه اختیارتر است