گنج

شمارهٔ ۳۸۴

چو خط به کشتنم آورد لعل خندانتبکش وگرنه کند بخت من پشیمانت
گمان برند که یوسف ز چه برون آمدچو ماه چهره برآرد سر از گریبانت
تو کعبه دل و جانی و عید مشتاقانزهر کنار بود صد هزار قربانت
زناز سرو بلند تو من عجب دارمکه دست کوته عاشق رسد بدامانت
ز گریه دامن ما مفلسان شود پر درچو درج در بگشاید دهان خندانت
گرم بهجر کشی ور بوصل زنده کنیاز آن چه سود ترا و ازین چه نقصانت
ز حسن خط تو شاید که سر برون آردهزار یوسف مصر از چه زنخدانت
سگ در تو بامید آن بود اهلیکه خاک راه شود زیر پای دربانت