گنج

شمارهٔ ۳۸۶

در خیال وصل جفا پیشه من استفکر محال بین که در اندیشه من است
ای آنکه سنگ جور بمستان خود زنیقصدت شکستن دل چون شیشه من است
دشمن بسوزن مژه خار از دلش کشیاین خار خار در رگ و در ریشه من است
من آن سگم که شیر فلک رشک من برداز آن شرف که کوی تو سر بیشه من است
ترسم که قصه لب شیرین چو کوهکنبیخ مرا کند که زبان تیشه من است
اهلی مرا زعشق جوانان گزیر نیستمن پیر بت پرستم و این پیشه من است