گنج

شمارهٔ ۳۷۹

تو را صد خوبی و بر هر یکی صد دیده حیرانتمرا یک جان و می‌خواهم شوم صد بار قربانت
قیامت در صباح حشر باشد وه چه حال است اینکه در هر صبح برخیزد قیامت از گریبانت
به خونخواهی عنانت را که گیرد آفتاب منعجب گر روز محشر هم رسد دستی به دامانت
که باشم من که در سر باشدم سودای وصل توسگ کویم سری دارم فدای پای دربانت
بود شیرین‌تر از جان تلخی مرگم دم مردناگر پیش نظر باشد مرا لب‌های خندانت
سرم بادا فدای خاک پای شهسوار خودمرا جانی بود آن هم فدای دردمندانت
به چشمت ای کمان‌ابرو نگه گر می‌کند آهوبه هر مو می‌خورد خاری ز ناوک‌های مژگانت
دل اهلی به نور عشق آبادان کن ای گردونکه خاک ره شمارد گنج‌های ملک ویرانت