گنج

شمارهٔ ۳۷۷

اگر ز کین‌کشی‌ام غم ز خشم و کینم نیستز رشک غیر می‌سوزم که تاب اینم نیست
یکی به کفر خوش است و یکی به دین شادستمن از خیال تو پروای کفر و دینم نیست
نشان پای سگان تو گلستان من استبه غیر ازین ز دو عالم گلی زمینم نیست
کدام شب که نه دست دعاست بر فلکمکدام روز که بر خاک ره جبینم نیست
به غیر ناله چو مجنون نماند هم‌نفسمبه جز سگان درت هیچ هم‌نشینم نیست
ز طوف کوی تو پروای جنتم نبودز دیدن تو نظر سوی حور عینم نیست
نظر به گنج زر از گریه کی کنم اهلیکدام گنج که در کنج آستینم نیست
آیینه است دوست گرت رشک غیر ازوستدر غیر او مبین که نبیند به غیر دوست
ای شهسوار حسن تو چوگان ز زلف سازکافتاده در ره از سرما صدهزار گوست
در قبضه مراد تو باشد اگر مرایک مشت استخوان چو کمان است زیر پوست
گاهی نگه کنی به من ای آروزی جانلیکن نه آن نگه که مرا از تو آرزوست
مژگان خون‌چکان من است این به گرد چشمیا سرخ بید هر طرفی بر کنار جوست
اهلی غزال مشک‌فشانی است کلک توکز نافه‌های او همه آفاق مشکبوست