شمارهٔ ۳۷۶
عنان کار نه دردست مصلحت بین استعنان بدست قضاده که مصلحت این است
به سر حسن تو ای مه نمیرسد همه کسرخ تو آینه دیده خدا بین است
ز عارضت مژه خون فشان چه گل چیندکه ای چمن چو منش صدهزار گلچین است
بجان دوست که بهر تو دشمن خویشمکمال دوستی و حد دشمنی این است
از آن دهان که بتنگ از حدیث تلخ آید؟که تلخ گفتن او به ز جان شیرین است
نگاهدار دل ایشیخ دین پرست از عشقکه عشق روی بتان آفت دل و دین است
سگ در تو ز روز نخست شد اهلیمرانش از در خود کاشنای دیرین است