گنج

شمارهٔ ۳۶۳

ای باغبان چه حاصل از سرو ناز باغتشمعی طلب که از وی روشن شود چراغت
ای گل که سوخت عشقت سرتا قدم چو شمعمجز چشم خود مدیدم جایی برای داغت
در مجمر محبت چون عود سوختم لیکبوی محبت من نگرفت در دماغت
مجنون صفت مکش سر زان نوغزال ایدلگر می کشد بزحمت ور میدهد به زاغت
اهلی فراغت دل در بیخودی طلب کنکان دم که باخود آیی مشکل بود فراغت