شمارهٔ ۳۴۹
نوبهار آمد چو گل رخها ز می خواهد شکفتمن که امروزم گلی نشکفت کی خواهد شکفت
من نه آن مرغم که از بوی گلم دل وا شودگر گل من بشکفد از بوی وی خواهد شکفت
گر هوای نوبهار اینست گلهای مراددمبدم خواهد دمید و پی به پی خواهد شکفت
مطربا گر بانگ نی زینگونه بیخود سازدمبس گل رسواییم زین بانگ نی خواهد شکفت
همچو گل در غنچه است آن شوخ و اهلی را کشدآه از آن روزی کز آب و رنگ می خواهد شکفت