گنج

شمارهٔ ۳۵۰

مرا ز عشق نه عقل و نه دین دنیایی استچه زندگی است که من دارم این چه رسوایی است
حدیث شوق همین بس که سوختم بی توسخن یکی است دگرها عبارت آرایی است
جدا ز یوسف خود تا شدم یقینم شدکه چشم بستن یعقوب عین بینایی است
چو سوختم مبر ای باد خاکم از در دوستکه دشمنم نکند سرزنش که هر جایی است
ز ناتوانی از آن کعبه مرادم دورخوش است کعبه ولی شرط ره توانایی است
چو طبع یار ز ذکر فرشته می رنجدچه جای دردسر عاشقان شیدایی است
مزن بر آتش ما آب امشب ای گریهکه سوز سینه اهلی چراغ تنهایی است