شمارهٔ ۳۴۸
بحق شام وصال و بعهد روز نخستکه روز و شب دل من در هوای صحبت تست
فدای ناز تو ایسرو نازنینان اندکه خوش تر از تو درین باغ سروناز نرست
نه رحم داد سپهر و نه رحمتی هرگزترا ز سخت دلی و مرا ز طالع سست
چه لطف بود که ساقی بخاکساران کردکه صد غبار غم از دل به نیم جرعه بشست
اگرچه زخم درون به شود بمرهم عشقخوشا کسی که دل کس نخست هم ز نخست
دل از شکسته خود برمکن که راست دل استبحق شاه که اهلی شکسته ایست درست