شمارهٔ ۳۴۷
تن عاشق همای لامکان استتو پنداری ک مشتی استخوان است
از آن هر موی ما ماری است بر تنکه با هر موی ما گنجی نهان است
بهار عمر دریاب از صبوحیکه تا خورشید سربرزد خزان است
در آتش گر بود پروانه با شمعبر او آتش بهشت جاودان است
بصورت از ملک بگذشت اهلیبمعنی خود سگ این آستان است