شمارهٔ ۳۴۵
ساقی، جهان سرشک حریفان گرفته استکو کشتی شراب که طوفان گرفته است
چندان بجان رسید دلم از غم جهانکز محنت جهان دلم از جان گرفته است
با آنکه دامن از همه عالم کشیده امعشق توام هنوز گریبان گرفته است
اگه نیی ز آتش دل آه چون کنمما بی زبان و آتش پنهان گرفته است
تا زد بدامن تو ز مستی رقیب دستاهلی همیشه دست بدندان گرفته است