گنج

شمارهٔ ۳۴۴

هزار سال سفر از وجود تا عدم استولی چو بر سر جان پا نهیم یک قدم است
کسی که از دهنت آب زندگی ره بردهزار بار بمیرد ز مردنش چه غم است
چو سبزه گر ههه روی زمین زبان گرددکه شرح درد دل ما دهد هنوز کم است
بشکر نعمت وصلت زبان جان بایدزبان ما نه سزاوار شکر این نعم است
کنون که درد مرا جز هلاک درمان نیستگرم کشی نه ستم بلکه غایت کرم است
تو شاه حسنی و اهلی خراب کشتن خودبه تیغ جور اگر او را نمیکشی ستم است