گنج

شمارهٔ ۳۴

آتش‌رخی کز یاد او آهی ز جان خیزد مراچون شمع اگر نامش برم دود از زبان خیزد مرا
در حسرت ماه رخش از یا رب شب سوختمیا رب ز هجرش تا به کی آه از فغان خیزد مرا
زان ساقی سرمست اگر چون شیشه پرخون شد دلمبی لعل میگونش نفس کی از دهان خیزد مرا
دل می‌خرد مهر بتان جان می‌فروشد رایگانمشکل کزین سودای دل غیر از زبان خیزد مرا
بس کز هوای گلرخان چون لاله می‌سوزد دلمجز داغ حسرت کی گلی زین گلستان خیزد مرا
در خونم از اشک روان آغشته در شب‌های تارصبحی کز آغوش طرب سروی روان خیزد مرا
اهلی، به راه گلرخان چشمم چو نرگس خاک شدروزی کزین گلشن روم گل زاستخوان خیزد مرا