شمارهٔ ۳۵
آن کعبهی جان سوی خود میخواند از یاری مراای گریه در خون جگر آلوده نگذاری مرا
بودم من ای خورشیدرخ در خاک خواری ذره وشبرداشتی از خاک ره با این همه خواری مرا
من چون سگ کوی توام خواهی بخوان خواهی برانکز خشم اگر رانی گهی از لطف بازآری مرا
ساقی چو نرگس پیش تو چون سر بر آرم من ز شرمکز ساغر لطف و کرم شرمنده میداری مرا
چون شیشه گر خونم خوری شادم کزین خون ریختنبوی محبت میدمد با آنکه خونخواری مرا
محوم من ای خورشیدرخ اهلیصفت در مهر توزان در حساب عاشقان یک ذره نشماری مرا