گنج

شمارهٔ ۳۲۰

سرو بر خاک ره از رشک قد یار نشستجلوه قامت او دید ز رفتار نشست
خاک در دیده آن رهرو بی صبر و ثباتکز ره کعبه بآزردگی خار نشست
تا چو صورت تهی از جان نشود قالب مابفراغت نتوان پشت بدیوار نشست
حسن یوسف همه را پرده ناموس دریدبس زلیخا صفتی بر سر بازار نشست
دوش در مجلس ما باد سحر کرد گذارشمع را گرمی بازار بیکبار نشست
تنم از شوق بتان هیزم آتشکده شدرشته جان همه در وصله زنار نشست
تو درون آی که تا جان رود از خانه تنکه بسی ماند درین خانه و بسیار نشست
از گران باری تن جان سبکروحان رستاهلی از زحمت جان نیز سبکبار نشست