شمارهٔ ۳۱۵
کسی که حق حریفان مهربان نشناختسزاست گر جگرش جور ناکسان خون ساخت
دریغ نیست مرا جان اگر چه دیر نمانددریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت
رمید مرغ دل ما از آن چمن آن روزکه سنگ تفرقه ایام در جهان انداخت
چه آتشی است که در جان من فراق افکندکه همچو شمع مرا مغز استخوان بگداخت
به نقش بازی ایام دل منه اهلیکه برد نردمراد از فلک؟ که باز نباخت