گنج

شمارهٔ ۳۱۳

با یکدم وصلت غم عالم نتوان گفتصد ساله سخن باتو بیکدم نتوان گفت
ما وصل نجوییم و غم هجر تو خواهیموز نازکی خوی تو این هم نتوان گفت
با زخم تو خاموشم و زخمی دگرست اینکاحوال دل ریش بمرهم نتوان گفت
بسیار دهان تو کم از ذره بود لیکدر روی نکویان سخن کم نتوان گفت
هر کس که سگ یار نشد گرچه فرشته استدر مذهب ما هرگزش آدم نتوان گفت
ای من سگ آن گوشه نشین کو قدم از دیربیرون ننهاد و خبرش هم نتوان گفت
ساقی قدحی بخش و مترس از غم ایامکانجا که تو باشی سخن از غم نتوان گفت
پیش تو هزار آینه جم به یکی جوبا چشمه خورشید ز شبنم نتوان گفت
ترسا بچه یی قاتل اهلی است که از نازبا او سخن از عیسی مریم نتوان گفت