گنج

شمارهٔ ۳۰۴

دل جگر سوخته از جان سیه بخت من استجان هم آغشته بخون از دل جان سخت من است
صورت حال چه پوشم که عیانست مراهرچه در آینه خاطر یک لخت من است
شمع روی تو که در خرمن گل آتش زدبرق او را چه غم از سوختن رخت من است
خسرو وقت خود و بنده درگاه توامخشت در تاج سر و خاک درت تخت من است
همه جا صبح وصال است ز خورشید رخشاهلی این شام غم از تیرگی بخت من است