شمارهٔ ۳۰۳
سر رشته غم دل چون شمع جانگدازستکوته کنم حکایت کاین قصه بس درازست
او همچو سرو سرکش من خاک ره چو سایهآن رسم ناز و شوخی وین شیوه نیازست
آن سرو ناز، کاری نگشاید از نیازمتا من نیاز دارم او در مقام نازست
در کوی بت پرستان خاموش باش زاهدکانجا می حقیقت در ساغر مجازست
مارا بحسن صورت مجنون نساخت آن مهمحمود را محبت با سیرت ایازست
گردون گرت نماید از حقه مهره مهربازی مخور که گردون تا هست حقه بازاست
گر گنج وصل خواهی لب تشنه دار اهلییعنی کلید این در دردست اهل رازست