گنج

شمارهٔ ۳۰۵

سرمه ره دردیده زان دارد که خاک پای اوستهرکه را باشد ادب درچشم مردم جای اوست
شاخ گل را با چنان حسنی که از گل حاصل استداغ حسرت بر دلش از قامت رعنای اوست
زان گنهکاری که با قدش بدعوی سروخاستسایه بر خاک خجالت دایم از بالای اوست
آن بهشت حسن کز خوبی قیامت میکندچون توان گفتن که در عالم کسی همتای اوست
چشم مست او بشوخی گرچه خونم می خورددر درونم دل کباب از آتش سودای اوست
بی جمال او چه کار آید گلستان جهانکاین چمن چشم و چراغش نرگس شهلای اوست
آنکه همچون نخل گل سرتاقدم خوبی بودگر کشد اهلی بغم آنهم ز خوبیهای اوست