گنج

شمارهٔ ۲۹۸

صدهزاران چشم اگر بر روی یوسف ناظر استاز خریداران به یک دیدن محبت ظاهر است
گر کنی زینگونه در کار محبان زهر چشمچشم تا بر هم زنی کار حریفان آخر است
نقش ابروی ترا تا قبله دل ساختمکافرم ای بت گرم نقشی دگر در خاطر است
شور و مستی از من و جور و جفا عیب از تو نیستعشق و مستوری و حسن دل‌نوازی نادر است
دل به درد و غم نهادم لاجرم شادم ز بختشاد باشد هرکه او بر بخت و روزی شاکر است
کس نمی‌بینم که از دردت ندارد ناله‌ایاینقدر باشد که اهلی دردمندی صابر است