گنج

شمارهٔ ۲۸۰

در بهار نوجوانی باغ ما از گل تهی استدر خزان پیری امید گل ازوی ابلهی است
ساقی، از جامی بگیرم دست کاین دلتنگ راصدهزاران آرزو در جان و دست او تهی است
باده خور با نو غزالان وز فلک یاری مجویکاین پلنگ پیر با شیران ره در روبهی است
خلعت شاهی بگو در وصله خاصان نشینخرقه پشمینه بر ما خلعت شاهنشهی است
شب نشین خلوت معنی کجا آرد بیادروز عیش سربلندان را که رو در کوتهی است
روح پرور باش و ز ضعف آسوده باشکز ریاضت تن چو لاغر گشت جان در فربهی است
طعنه بر روشن دلان کم زن که در بازار عشقسادگی آیینه را از غایت کار آگهی است
در دو عالم پیرو پیر مغان اهلی بوددر ره دنیا و دین بی پیر رفتن گمرهی است