گنج

شمارهٔ ۲۸۱

عاشق آن نیست که شد محرم و همدم بر دوستعاشق آنست که محروم بود از در دوست
گر فلک هر دو جهان در نظرم عرض کنددر دلم نقش نبندد بجز از پیکر دوست
برو ایخواجه مگو از سر یوسف بگذرزانکه مویی بدو عالم ندهم از سر دوست
زخم دلدار به از رحم رقیب است مراخوشتر از مرهم اغیار بود نشتر دوست
باز اهلی دهن دوست چو گل خندان استمیوزد جان امید از لب جان پرور دوست