شمارهٔ ۲۷۷
همچو چنگ افغان من بیزخم بیدادی نخاستتا رگ جان از تو نخراشید فریادی نخاست
پیش من باد است آهی کاین حریفان میکشندناله جانسوز هرگز از دل شادی نخاست
مادر ایام چندانک آدمی میپرورداز کنار آدمی هرگز پریزادی نخاست
از نیاز ما اسیران همچو سرو آزادهاندچون تو در گلزار خوبی سرو آزادی نخاست
خود گرفتم در چمن شمشاد خیزد همچو توچون رخ خوب تو هرگز گل ز شمشادی نخاست
نام جان بخشت که برد؟ ای خسرو شیریندهنکز پس هر سنگ در کوی تو فرهادی نخاست
بر درت اهلی نشست و خاست، از مردم بریدبیقدت یک لحظه گر بنشست بیبادی نخاست