شمارهٔ ۲۷۶
بهلاک خود نپوشم نظر از رخ چو ماهتکه هزار جان شیرین بفدای یک نگاهت
اگرم کشی چه حاجت بهزار تیر مژگانکه بس است یک اشارت ز دو نرگس سیاهت
چو تو پادشاه حسنی غم دادخواه می پرسکه به پرسشی شود خوش دل ریش دادخواهت
ولی از غرور خوبی بگدا کجا کنی رحمکه نگه نمی فتد هم به هزار پادشاهت
چو مگس به خوان وصلم بحساب اگر نیاریبسم این که در شمارم بسیاهی سپاهت
سر خون خلق داری منه از دلم برون پایکه ز تیر آه مردم دل من بود پناهت
بحیات جاودانی نرسی چو خضر اهلیمگر آنکه درد جامی برسد ز دست شاهت