گنج

شمارهٔ ۲۷۵

گه نظاره دلم ایمن از رقیبان استکه هرکه هست چو من در رخ تو حیران است
چو رفت دامن وصلت ز دست من بیرونهمیشه دستم ازین غصه در گریبان است
محبت تو من از بیم خصم می پوشموگرنه اینکه تو بینی هزار چندان است
تو خود دلیل شو ای چشمه حیات مراکه خضر گمشده ره هم ازین بیابان است
مدار درد سر خلق بیش ازین اهلیدلی که خون شود از عشق بر که تاوان است