شمارهٔ ۲۷۸
بکوی میکده آخر سبوی ما بشکستمیان مغبچگان آبروی ما بشکست
بکام تشنه ما بود شربت دیدارفلک بدست ستم در گلوی ما بشکست
گذشته بود ز حد آرزو پرستی ماخلیل عشق بت آرزوی ما بشکست
بکنج صومعه بودیم مست هی هی ذکردرآمد آن صنم و های هوی ما بشکست
چه جای مستی و دیوانگی و بی باکی استکنون که سنگ ملامت سبوی ما بشکست
کرشمه یی که مه نو بر آسمان میکردبگوشه نظری تند خوی ما بشکست
دگر حکایت مجنون که بشنود؟ اهلیکنون ک معرکه اش گفتگوی ما بشکست