گنج

شمارهٔ ۲۷۲

خوش آنکه دور فلک بر مراد من میگشتکه خار گلشن بختم گل و سمن می گشت
خوش آنکه بر من لب تشنه خون ترش میشدمرا از آن ترشی آب در دهن می گشت
خوش آنکه از سخنم لب چو غنچه گر بستیدگر شکفته تر از گل بیک سخن می گشت
خوش آنکه گر گرهی می فتاد در کارمگره گشای من آن زلف پرشکن می گشت
خوش آنکه در ظلمات غم آن لب شیرینز خنده چشمه حیوان به چشم من می گشت
خوش از آنکه از رخ آن بت هزار عاشق مستبیک نظاره که می کرد برهمن می گشت
خوش آنکه گاه تبسم هزار چون اهلیفدای آن لب شیرین و آن دهن می گشت