گنج

شمارهٔ ۲۴۹

آن شمع که پروانه صفت بال و پرم سوختهرگاه که در خاطرم آید جگرم سوخت
جز صورت او در نظرم هیچ نیایدکز یک نگه آن مه، دو جهان در نظرم سوخت
از غیرت اغیار چراغ دل و جان مردکرد از رخ خود زنده و غیرت دگرم سوخت
ای شمع شب افروز که ماندی ز نظر دورباز آی که بی روی تو آه سحرم سوخت
در جان منی هجر و وصالم چه تفاوتمشتاقی حرف لب همچون شکرم سوخت
من بودم و چشمی تر از ایام و لبی خشکدر خرمنم آتش زدی و خشک و ترم سوخت
گویند که اهلی بخبر باش از آن شمعتا چشم زدم برق بلا بی خبرم سوخت