گنج

شمارهٔ ۲۴۸

ذره چون خورشید گردد طالع و لامع خوش استآفتاب بخت من لامع نشد طالع خوش است
میزند تیغ آفتاب من که میرم پیش اوگر شفاعتخواه نبود در میان مانع خوش است
میرسد گاهی بسمع محرمان حالم ولیحال مجنون را اگر لیلی بود سامع خوش است
سایه ام بر سر سگش همچون همامی افکندگر بمشتی استخوان من شود قانع خوش است
ناخوشیهایی که ما از ظلمت هجران کشیمگاه گاهی برق وصلی گر شود لامع خوش است
دوش دیدم اهلی آنمه همنشین در واقعهگر بخواب این قصه هم واقع شود واقع خوش است