گنج

شمارهٔ ۲۴۷

گر چو گل در کف ما جام می صبحگهی استآنهم از سایه اقبال تو ای سرو سهی است
بهر جان هر که دم از بی گنهی زد بکششچه گناهش بتر از دعوی این بی گنهی است
پادشاهان همه شب پاس درت میدارندپاسبانی بسر کوی بتان پادشهی است
ایکه در بند بتانی ز جفا داد مزنزانکه رسم و ره اینطایفه بی رسم و رهی است
آه مستان خرابات خدا رد نکندبلکه مقبول تر از زمزمه خانقهی است
سرخ رویند چو گل اهلی ازین باغ همهبلبل سوخته از بخت خودش روسیهی است