شمارهٔ ۲۴۳
خونم به جور تیغ تو در گردن خودستهر کس با تو دوست بود دشمن خودست
مستانه سرو ناز تو ره میرود مگرسرمست جلوه ای خرامیدن خودست
خار ره تو هر که بسوزن کشد ز پاهمچون مسیح خار رهش سوزن خودست
جز تیغ دوست کیست که فریادرس شودما را که کار دل همه در گردن خودست
هرگز نظر به خرمن عالم نمی کنداهلی که خوشه چینی اش از خرمن خودست